X
تبلیغات
عشق کاغذی
گذشته حال آینده
چند جمله ی زیبایی که شرح حال منو اطرافیانمه:


محدود اشخاصی قادرند عاشق شوندزیرا محدود اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند

(کریستین بوبن)



آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ایی از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم

(نیچه)


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 20:49  توسط مسعود  | 

چشم بهم میزنی عمر میره و چشم رو هم میذاری زندگی میرهه- حواست نیست همه چیزت میره

امروز وقتی بعد این همه مدت سر به وبلاگم زدم کلی حسرت و افسوس خوردمو ۱ سنگینی افتاد تو دلم

آخرین بار آبان سال ۹۰ متن گذاشته بودم

الان یکسال و نیم گذشته و چه روز ها و شبایی که سپری نشده. چه خنده ها و شادی هایی که نگذشتنو نرفتن

چه عشقایی که اومدن و رفتن و چه آدمایی که بهت ژشت و ژا زدن و ..... رفتن

محبوب که بنیان گذار این وبلاگ بود ازدواج کرد. منم تنها شدم

مدتی گذشتو یکیو پیدا کردمو یکی که میفهمید منو. یکی که احساس داشت. ۱ عشق. شدم عاشقشو روزا و شبامو باهاش پر کردم

شدم فرهادو واسش کوه رو میشکافتم. شدم مجنونشو سرگردونش شدم توی کوچه های شهر

۱سال از بهترین لحظات زندگیمو باهاش گذروندم. ۱سالی که هر لحظه ش واسم خاطره ستو هر ثانیش مملو از شادیو عشق

الهه ای داشتم که خدای تمام خدایان بود. الهه ای که می پرستیدمش

الهه ای که هر لحظه ی و ثانیه ی ۱ سالو چند ماهو با حضورشو یادشو فکرشو خیالش و عکسو فیلمش می گذروندم

کاش می تونستم عکسا و فیلماشو اینجا بذارم تا به دنیا بگم چقد عاشقش بودم. اولین باری بود تو زندگیم ۱ فرشته ی اینجوری داشتم. اما خزون روزگار ۱ بار دیگه اومد سراغم. زندگیم ژاییز شدو الهمو چید. الهه رفتو باز شدم همون مسعود تنها. ولی این بار با ۱ دل سوخته و ۲تا چشم گریون. ۲تا چشمی که از حرارت عشق از دست رفته می سوختو می گریید.

حتی الانی که ۲ماهه ندیدمش اشک چشام سرازیره. تو این سردگمی با کسی آشنا شدم که فکر می کردم می تونم دلمو بهش بسژارم. به امید اینکه میشه یارم. میشه غمخوارم. میشه تکیه گاهش

تا بشم اون مسعودی که همیشه بودم

تا بشم مسعودی که عشقو به پاش بریزمو هر چی تو دنیاست رو بهش هدیه کنم. بشم کسی که همه جوره شادش کنم

اما حسرت .............

حسرت ازینکه هیچوقت آدم شناس نبودم. حسرت ازینکه وقتی تنهام به یاری هر کسی امید دارم. هر کسی که باهاش آشنا میشمو میخوام غرق محبتو خوبی کنم. دریغ ازینکه شاید لایقش نباشه. با کسی آشنا شدم که فکر می کردم چون طعم عشقو چشیده میدونه عاشقی یعنی چی. چون چوب عشقو خورده می دونه مجنون یعنی کی! چون سختیه عشقو کشیده میدونه فرهاد یعنی کی!

ولی غافل ازینکه توی الفبای عشق هنوز الف اولشه. نمیدونم عشقو چی تعریف می کنه. خیلی سعی کردم کنار خودم نگهش دارم.دوسش داشتم. واسش کم نذاشتم. مرهمی شدم رو درداش. سنگ صبوری شدم واسه غصه هاش. چاهی شدم واسه غماشو گوشی شدم وایه حرفاش

اما کو تا بفهمهو کو تا بدونه من کیمو چیم. تشکر از این همه خوبیامو با دروغاش جواب داد. خیلی زوره آدم از کسی که دوسش داره کسی که صداقتو به پاش میریزه دروغ بشنوه. سخته از کسی که واسه اثبات حرفات بهش همه کاریو میکنی دروغی بشنوی که ببینی طرف احمق فرضت کرده. اینجاست که آدم می فهمه اون بویی از عشق نبرده و هرچی گفته دروغ بوده. بعد خودتو بین زمین و هوا میبینی و سنگینیه ۱ سنگ بزرگو رو سینت حس می کنی. چه میشه کرد. زندگی اینه. همیشه دروغو فریبکاری هست. همیشه نامردی هست. با اون همه کاری که در حقش کردم وقتی ازش می پرسم که می تونم به وفاداریت مطمئن باشم جوابی نمیشنونم

شما باشن چی می گین؟؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 20:45  توسط مسعود  | 

سلام. سلامی به طولانی سرمای زمستون.سلامی به روشنی روزو ظلمت شب.سلامی پر از گرمای تابستان و پر از شور بهار و سلامی به سردی زمستانو به تنهایی اشظاهرا این ادرس وبلاگ ازون ادرس بدشانسا بوده کن گیر من افتاده.اخه اینم حتی چند کلمه بی ارزش از طرف من نصیبش نشدن.تنهام. خیلی تنها. این وبلاگ ۱ زمانی تنها جایی بود که بی انتظار و با عجله میرفتم توش.البته اون زمان مال من نبود.مال یه فرشته بود که رو پشت بوم خونه ی من نشسته بود.زمتن زود میگذره.انگار همین دیروز بود واسه اولین بار بهم سلام دادیم. واسه اولین بار بهم لبخند زدیمو واسه اولین بار بهم گفتیم دوستت دارمتموم شد و گذشت. حالا من موندمو یه مشت خاطرات ریز و فدرشتخاطراتی که به گوشش نگا میکنم فقط قطرات بارونی نصیبم میشه که جوانه های عشقشو تو قلبم زنده نگه داره و اروم اروم بزرگشوو کنه. چه روزا و شبایی بودو چه عشق پتکیبه پاکیو زلالیه اب چشمه ای که تابحال هیچ رهگذری ازش ننوشیده

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 20:13  توسط مسعود  | 

با سلام خدمت خواننده های عزیزی که از بیکاری وبلاگ مسخره ی منو میخونن

این اولین باریه که دست به تحریر ۱ وبلاگ میزنم. راستشو بخواید من اصلا با این معقوله ها آشنایی نداشتم یعنی دنبالش نبودم و اگه گاهی به وبلاگ کسی که حرفاشو توش مینویسه بر میخوردم دیوونه تصور میکردمش

خب تو دنیای عاقلی که چیزی نصیبمون نشد ۱ کم هم وارد فضای دیوونگی بشیم تا از اونجا هم سهمی داشته باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:37  توسط مسعود  |